پیشینیان همواره بر سازگاری عواطف با تفکر تاکید داشتند به طور مثال افلاطون اولین فردی بود که فکر می کرد عاطفه، جنبه ابتدایی و حیوانی ماهیت انسان است و با عقل ناسازگار بوده و تفکر را منکوب می کند اما اکنون می دانیم که عاطفه اغلب مفید بوده و پاسخ سازشی به موقعیت اجتماعی است و شناخت های عالی به راهنمایی حاصل از پردازش عاطفی نیاز دارند به طور مثال عاطفه ، نقش پیش بینی کننده دارد . خیلی از وضعیت های روحی و روانی ما وابسته به انتظار برای رویدادهای احتمالی آینده شکل می گیرند که البته عواطف می توانند دچار تحریف و خطاهای جدی هم بشوند به طور مثال قطع رابطه با یک دوست یا نرسیدن به یک خواسته ، ممکن است آنقدر ها هم که فکر می کردیم باعث ناراحتی نشود یا بالعکس ، اموری را که فکر کردیم خوشایند باشند، این گونه نباشند


و این بدان سبب است که عواطف به جزییات آینده متمرکز نیستند و فقط به هدف فکر می کنند مانند پولدار شدن یا موفقیت در یک زمینه که ممکن است در صورت رسیدن به آن، چندان که فکر می شد شادی آور نبوده و چه بسا غم و اندوه یا ناکامی به بار آورند .عواطف در افکار و رفتار ما ظاهر می شوند به طور مثال وقتی که احساس خوبی داریم ، جهان را باخوش بینی می نگریم و وقتی افسرده ایم ، همه چیز را تاریک و نا امید کننده می بینیم . هم چنین عواطف نقش کلیدی در نحوه ی بازنمایی حافظه ی ما در مورد سازمان دهی و فعال سازی جهان دارد و همین پیوند و رابطه است که عاطفه را به تفکر و رفتار ما تزریق می کند . زمانی که در خلق مثبت هستیم به طور معنا داری احتمال زیادی دارد که در حافظه ی خود به اطلاعات مثبت دسترسی پیدا کنیم و آن ها را به یاد آوریم .طبق مدل یا الگوی شبکه ی تداعی (associative network model)که باور گوردن (b.gordon) آن را بیان کرده است ، هراطلاعاتی را که در ذهن نگه داشته و اندوزش می کنیم و آن ها را بازیابی و یادآوری می کنیم ، با حالت های عاطفی پیوند تنگاتنگی دارند و عواطف بر تمام جنبه های کارکرد یا عملکرد شناختی مانند حافظه ، توجه و تصمیم گیری ، تاثیر اساسی دارد به طور مثال ما فقط با بهره گرفتن از خاطرات و یادهای قبلی خود است که می توانیم به وقایع گذشته معنا دهیم و آنها را تفسیر کنیم هر چه یک رویداد اجتماعی، پیچیده تر یا غیر عادی تر باشد ، احتمال بیشتری دارد که به اندیشه های در دسترس حافظه اتکا کنیم و در این حالت ، میزان اثر گذاری عواطف بر آن تفسیرها بیشتر می شود و زمانی که دشواری آن رویداد کم می شود میزان اثر گذاری خلق و عواطف نیز گاهش می یابند زیرا میزان اندیشیدن و بهره گیری از حافظه و خلق عواطف مرتبط با آن کمتر خواهد شد . اساسی ترین تاثیر عواطف بر روی حافظه است .افرادی که در حالت خلق شاد هستند ، خاطرات مثبت تری از کودکی شان یا وقایع یک هفته قبل را به یاد می آورند و برای یادآوری واژه های شاد و مطابق با خلق شاد ، آمادگی بیشتری دارند .آگاهی از این تاثیرات ظریف حافظه، جزء مهمی از هوش هیجانی و عاطفی است . عواطف نه تنها بر محتوای شناخت و رفتار بلکه بر فرایند شناخت و نحوه ی اندیشیدن نیز تاثیر می گذارد . خلق مثبت و خوب ،فقط نمی گوید که همه چیز خوب است و نیازی به کار و عمل یا فکر کردن نیست بلکه یک سبک اندیشیدنی را نیز ایجاد م یکند که اندیشه ها و گرایش ها و تمایلات و عقاید ما را بیشتر مهار می کند و افراد متمایل به این موضوع می شوند که به اطلاعات بیرونی کمتر توجه کنند و به جزئیات موقعیتی از قبل در مورد رویدادها و جهان داشته اند توجه کمتری پیدا می کنند ولی در حالت خلق منفی ، سبک اندیشیدن ، متمرکز بر اطلاعات بیرونی را تولید میکند لذا، عواطف نحوه ی واکنش مناسب به موقعیت های مختلف را تذکر می دهند . عواطف مثبت می گویند که محیط ، مساعد است و ما می توانیم برای واکنش نشان دادن واکنش ها ، به آگاهی و دانش موجود متکی باشیم . عواطف منفی ، بیشتر مثل یک نشانه ی اخطار است که مارا هشیار می کند که محیط ، بالقوه مناسب نیست یا خطرناک است و ما باید به اطلاعات بیرونی بیشتر توجه کنیم . احساس بد ، باعث می شود که فرد امور را دقیق تر ببیند به طور مثال افرادی که خلق افسرده دارند، دنیا و حوادث را واقع بینانه تر می بینند ولی افراد با خلق مثبت و بهنجار ، گرایش به این دارند که واقعیت را در راستای خلق مثبت خود تحریف کنند و خوش بین باشند که ممکن است آن گونه که تصور می کنند نباشد .البته اگر عاطفه ی منفی شدید باشد می تواند اثرات منفی بگذارد و اندیشه را مختل کند مانند احساس فشار روانی و اضطراب زیاد که در آن صورت حتی مسایل جزیی و کم اهمیت ، ممکن است خطرناک و وحشتناک دیده شوند ولی از طرفی افرادی که عاطفه مثبت دارند ، در تصمیم گیری ها ، سریع ، سازنده و نیمه هشیار برای مواجه شدن با وقایع را دارند .

آن گونه که اشاره شد ، خلق مثبت یا منفی بر شناخت و افکار و عقاید و زندگی آدمی اثر می گذارند و تحقیقات بی شماری از این تاثیر گذاری ها یاد کرده اند اما نکته مهم در این جا وجود دارد این که اول اً چه میزان از خلق مثبت یا منفی می تواند منجر به تولید فکر جدید یا خلاقیت شود؟و ثانیاً این که کدامیک از خلاقیت ها ، حاصل هر یک از خلق های مثبت یا منفی هستند ؟ به این معنا که آیا می توان نوع خلاقیت یا محصول یا فکر جدید را با توجه به این دو خلق سهم بندی کرد و چگونه می توان به این مهم دست یافت و ثالثاً آیا پیوند متقاب حافظه و داده های آن با عواطف می تواند منجر به پیوند جدیدی بین آن ها شده و برآیند آن ها به خلق و نوآوری بینجامد؟
در مورد اثرات هیجانات و خلق مثبت در نقد و بررسی هیجانات ، توضیحاتی ارائه شد که به طور مثال فردریکسن(b.fredrickson) معتقد است خلقیات مثبت ، دایره ی تفکر آدمی را گسترش می دهند یا جرالد کلور( geraldl.clore)بر فواید خلقیات منفی تاکید کرده است .بنابراین محققان گوناگونی بر فواید هریک از هیجانات و خلقیات منفی و مثبت صحه گذاشته اند اما به تعیین کمیت یا مقدار هر یک از آن ها نپرداخته اند. براستی چه میزان از خلق مثبت می تواند سازنده باشد ؟ به نظر می رسد چون روان آدمی یک محیط بسته ی انرژی روانی نیست ، تعیین آن به شکل فیزیکی کار دشواری باشد و از این رو ما به کنش و عملکرد هر یک از آن ها متکی هستیم . اگر هر یک از آن ها در حد تعادل باشند و موجب سازگاری روانی و اجتماعی فرد خواهند بود و لذا حد متوسط را می توان ملاک قرار داد و البته تعریف حد متوسط نیز کار دشواری است . به نظر می رسد هنگامی که خلقیات در راستای اهداف شخصی یا اجتماعی و غیره به کار برده می شوند مهمتر از احساس هر یک از آنهاست . افرادی که انگیزه های تولید فکر یا محصول و ایده ای را دارند ، قادر به بهره برداری و تنظیم متعادل خلقیات خود هستند . اگر انگیزه های پیشرفت و نوسازی و جز آدمی ، تنها زندگی روانی یا اجتماعی او را تحت تاثیر قرار خواهند داد . چه بسا با کوچکترین آثار خلق مثبت یا منفی ، افراد سازنده و پر انگیز و کوشا، جهت فکری خود را باز یابند و به طور موثری عملکرد آنها فزونی یابد .خلق مثبت به ما می گوید که همه چیز روبراه است و اگر فردی از قبل انگیزه ی رشد و بهبودی عملکرد فکر یا نوآوری نداشته باشد، یک خوشی مداوم یا موقتی را بدون تلاش برای نوآوری تجربه می کند یا یک خلق منفی برای چنین فردی فقط ممکن است تنش زا بوده واکنش های موقتی برای سازش و برگشت به تعادل قبلی را رقم بزند ، عواطف آدمی به واقع محرک انسان هستند و اگر این انسان فاقد انگیزه و علاقه و غیره باشد، اثرات آن هم فقط جنبه های احساسی خواهند بود . اگر میل به نوآوری نباشد، عواطف نیز کارساز نخواهند بود لذا میزان اثر گذاری آن به شخصیت هر فرد وابسته است .
اما در خصوص نکته ی دوم که کدامیک از خلاقیت ها مثبت یا منفی هستند ؟
می توان گفت که اصولاً خلاقیت هایی که با خلقیات و روحیات آدمی تنیده شده اند طبعاً اثرات آن ها بیشتر خواهد شد به طور مثال تولید و خلق یک اثر هنری یا ادبی به مراتب بیشتر با عواطف گره می خورند زیرا آنها با زندگی روانی و اجتماعی آدمیان ارتباط دارند تا خلق یک دستگاه مکانیکی و غیره اما این بدان معنا نیست که عواطف در آن نقشی ندارند به طور مثال تولید یک واکسن جدید یا ابزار صنعتی و جز آن نیز احساسات یاس و امید و غیره پیوند محکمی دارند . محققی در علوم پزشکی کار می کند با مرگ و میر و بیماری ها و اموری مشابه ، خلق منفی بیشتری را تجربه می کند زیرا او با زندگی و مرگ آدمیان در ارتباط تنگاتنگ عاطفی قرار داشته و طبعاً احساس نمی کند که همه چیز روبراه است ! در صورتی که محقق دیگری که به تو لید اسباب بازی کودکان و امور مشابه می پردازد ، خلقیات مثبت فراوانی را ممکن است تجربه کند زیرا او درگیر زندگی روانی و اجتماعی کودکان شده است . البته این گونه مثال ها ، حکم قطعی برای پیوند دادن خلقیات مثبت و منفی به انواع خلاقیت ها نیستند و ممکن است همیشه نیز این گونه نباشد به طور مثال محققی که در زمینه ی ساخت و طراحی اسباب بازی فعال است ، احتمال دارد که تجربیات خلقی منفی و نارضایتی از دنیای کودکی و ناکامی های آن دوره او را به چنین فعالیتی کشانده باشد . بنابراین، بررسی زندگی افراد خلاق و مطالعه ی زندگی نامه ی آن ها و شرایط اجتماعی ایشان بهتر نشان می دهد که آیا کدامیک از خلقیات منفی و مثبت در تولید و خلق آن ها نقش داشته اند ، همان گونه که اشاره شد ، حوادث و تجربیات مثبت و منفی آدمیان با خلقیات منفی و مثبت آن ها می تواند مرتبط باشد یا نباشد . یک تجربه ی منفی مانند تجربه ی ادیسون برای جراحی اورژانسی مادرش، او را به اندیشه ی تولید برق و روشنایی کشاند که طبعاً در آن لحظات با خلق منفی و ناکامی و اضطراب و جز آن همراه بوده است اما استمرار کارهای وی الزاماً مطابق با خلق منفی همراه نبوده اند .
در خصوص رابطه خلقیات مثبت و منفی با حافظه نیز باید یادآور شد که حافظه به خودی خود نمی تواند منجر به خلق و نوآوری شود حتی اگر رابطه ی سازنده ای با عواطف داشته باشند مگر اینکه انگیزه های فرد برای خلاقیت وجود داشته باشند تا خلقیات در خدمت آن و اطلاعات حافظه در خدمت خلقیات ، به مدد یکدیگر به راه افتند و بهره برداری ازیی است این اطلاعات جهت دار شود . جهت دار به این معنا که فرد بداند که در حافظه ی خود به دنبال چه چیزهایی است و کدامیک از اطلاعات حافظه ی او برای مقصد و منظورش سودمند هستند . در واقع فکر باید درگیر مساله ای خاص باشد و به جزییات آن مساله بیندیشد و حافظه ی خود را به مدد طلبد . در این حالت است که عواطف می توانند سودمند واقع شوند.



تاريخ : چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩ | ٧:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سیدمحمدرضا موسوی زاهد | نظرات ()